سلام
خوبید ؟
چیه چرا همچین نگا میکنی ؟؟؟
وا خب ببخشید مریض بودم!!!!
به خدا از سر شب میخواستم پاشم بیام آپدیت کنم!!!
ولی قبل از افطار حالم خفن بد شد
(یکی نیست بگه : بچه تو که جنبه نداری چرا یه ماه رو روزه میگیری که آخرش از پا در بیای!!!)
دل درد داشتم رو مبل دراز کشیدم که به خیال خودم بخوابم (
من خودم برم بخوابم؟؟؟؟ بدون
زور بابام؟؟؟؟؟ وای آسمون به زمین رسیده!!!!)
اما این درسای ....... اومد بالا سر من نشست با اون کامپیوتر ویروسی تر از خودش!!!
اون قدر جیغ زد (مونا رو صدا میکرد که بیاد لبتابشو درست کنه!!!) که اگه بدنم نیرو داشت
۵ لگد (به نیت ۵ تن) بهش میزدم!
ولی منو که میشناسید کاری که میخوام رو میکنم
با صدای داد بابام که داد میزد :
ــ مهســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا (کش داره
) پاشو اذون لس آنجلس رو هم گفتن!!!
مهسا:
نمیخورم!!!
خلا از بابام اصرار از من به *خود به خواب زدن!!!!*
(فعل حال کردین؟؟؟)
خلاصه آخر سر بابام برد من بالاجبار پاشدم رفتم سر سفره افطار بعد از اینکه بابام دعای
ماه رمضون رو خوند بعدشم دعا کرد (خداوندا گناهان ما را ببخش مارا به راه راست هدایت کن)
بعد مامانم به زور یه لیوان خاکشیر به خورد من داد (من از بچگی میونم با خاکشیر خوب نبود!!!)
خلاصه بعد یه چیزی خوردم و اومدم و نشستم پایه تلویزیون!!!
بعد سریال مزخرف آخرین گناه که ما همه ازش بدمون میاد ولی نمیدونم چرا هر روز نگاه میکنیم!!!
سریال کانال ۳ شروع شد اسمش چی بود...!...................!!! آهان زیر زمین!!!
بدک نیست ولی خیلی خوبم نیست!!!!
بعدش من گرفتم خوابیدم و قشنگترین سریال ماه رمضون رو ندیدم
صاحبدلان!!!! خیلی خیلی قشنگه!!!
برای همین کلی غصه در حال خوردنم (خانم طباطبایی منو ببینه در اولین فرصت!!! با ۱ بیل میزنه
تو سرم این چرت و پرتا چیه میگم؟؟؟ ولی تقصیر من نیست تقصیر این معلم ادبیاتمونه حالمو
خیلی بد گرفته!!!! )
وقتی بیدار شدم مونا بالا سرم با چند نوع قرصای مختلف بالا سرم وایساده بود خلاصه
قرصا رو خوردم (هنوز دل درد داشتم + حالت تهوع) پشت بندش هم چند تا میوه خوردم تا
الان که در خدمت شمام!!!!
بچه ها ۱ سال گذشت الان ۱ سال از مرگ پدر بزرگم میگذره و ما ناباورانه به صفحه های
تقویم نگاه میکنم!!! وای چقدر عمر ما کوتاهه؟
(یه روز باید در این مورد بحث کنیم)
خب دیگه من برم الان یه شعر از اخوان براتون میزارم
واقعا که خیلی قشنگه!!!
من اخوان رو خیلی دوست دارم !!!
امیدوارم شما هم لذت ببرید
قول میدم زود زود بیام!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی وگه خاموش
در آن مه گون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را میکنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نیمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آفشته اما رو به شهر و باغ وآ زادی
دو دیگر: راه نیمش ننگ نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا وگر دم در کشی آرام
سه دیگر: راه بی برگشت بی فرجام.
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام این جاوید خون آشام سوی ناهید این بد بیوه گرگ قحبه بیغم که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام و میرقصید دست افشان و پا کوبان بسان دختر کولی
و اکنون می رند با ساغر (( ملک نیس )) یا ((نیما))
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها وآنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندیست
که با هر جنبش نبضم هزاران اخترش پزمرده وپرپر به خاک افتند.
بهل کاین آسمان پاک چراگاه مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانندو ندانستند کان خوبان
پدرشان کیست؟ ویا سود و ثمرشان چیست؟
بیا ره توشه برداریم.قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش بسان شعله آتش دواند در رگم خون نشیط زنده بیدار
نه این خونی که دارم .چیرو سردو تیره وبیمار.
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم کشاند خویشتن را همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من این غرفه با پرده های تار و میپرسد
صدایش ناله ای بی نور :
کسی اینجاست؟
هلا! من با شمایم...های! میپرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟ نگاهی یا که لبخندی ؟
فشار دست گرم دوست مانندی؟
و می بیند صدایی نیست
نور آشنایی نیست .حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست.
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ.
وز ان سو میرود بیرون به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ وافیون است--- از اعطای درویشی که می خواند:
((جهان پیرست و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد))
وز آنجا میرود بیرون به سوی جمله ساحلها.
پس از گشتی کسالت بار بدانسان باز می پرسد سر اندر غرقه با پرده های تار:
کسی اینجاست؟
و می بیند همان شمع وهمان نجواست.
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده مهجور:
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای زنده خود را؟
بیا ره توشه برداریم قدم در راه بگذاریم.
کجا؟
هر جا که پیش آید.
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما زند بر پرده شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود.
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش ونالد :دیر.
کجا؟
هر جا که پیش آید.
به آنجایی که می گویند چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمهایی هست که دائم روید و روید گل وبرگ بلورین بال شعر از آن.
و می نوشد از آن مردی که میگوید:
((چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی کز آن گل کاغذین روید؟))
به آنجایی که میگویند روزی دختری بوده ست که مرگش نیز ((چون مرگ تاراس بولبا نه چون مرگ من و تو)) مرگ پاک دیگری بوده ست.
کجا؟
هر جا که اینجا نیست.
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.
ز سیلی زن ز سیلی خور وزین تصویر بر دیوار ترسانم.
در این تصویر عمر با سوط بی رحم خشایر شا
زند دیوانه وار اما نه بر دریا
به گرده من به رگهای فسرده من.
به زنده تو به مرده من...
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزست
و نقش رنگ ورویش هم بدینسان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزست.
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرط را آغوش بگشایند
ومی رانیم گاهی تند گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست!
ای مانند من دلکنده وغمگیت
من اینجا بس دلم تنگ است.
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم.
آرزومند آرزوهایتان
مهسا

نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه 30 مهر1385 | موضوع: